اسما پورزنگیآبادی
به دستهایم که نگاه میکنم به یاد آب گلآلودِ حوضهای میان باغ شازده ماهان میافتم، به یاد آن ادعای ناتمامِ نیمهکاره بودنِ باغ شازده.
به دستهایم که نگاه میکنم سرزندگیِ کنارصندل جلوی چشمانم زنده میشود آن هنگام که باستانشناسان به ظرافت زخمه زدن بر تارهای یک ساز، خاک سر و روی آن را پس میزنند تا گمشدهمان را پیدا کنند.
به دستهایم که نگاه میکنم بادگیر کمرمق خانه تاریخی لطفی در بازار کرمان در خاطرم زنده میشود و اینکه نتوانستم هیچ کاری برایش بکنم. به دستهایم که نگاه میکنم، به یاد آن لحظه میافتم که باستانشناسان تکههای کاشی معرقِ را از زیر خاک دامن قلعهدختر بیرون کشیدند. معمای تازه.
به دستهایم که نگاه میکنم، خاطره گلبازخان در خاطرم بیدار میشود، کاش این، خیابان نبود، کاش هنوز هم محله بود. تنیده در هم، نه این چنین غریب و واخورده.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد درِ چوبی پوسیدۀ کاروانسرای نیمهجان کوزهگران میافتم و صدای بال بال و کوکوی کفترهای کاروانسرای کناریاش، حاج مهدی در من بیدار میشود.
به دستهایم که نگاه میکنم به یاد سردیِ میلههای تخت بیمارستانی میافتم که نزار، بر آن افتاده بودم که تلفنم زنگ خورد که از آن سوی خط صدایی مضطرب و خشمناک آمد که «کجایی؟ دور میدان آزادی را بستند، دارند ساخت زیرگذر را شروع میکنند. بیا کاری بکنیم.» به دستهایم که نگاه میکنم به یاد کارهایی میافتم که برای نجات آزادی کردیم و نشد.
به دستهایم که نگاه میکنم یادِ دستهای طاهره خانم هم میافتم؛ آخرین بازماندۀ نسلی از هنرمندان پتهدوز کرمان که پتّههای اصیل و واقعا کرمانی میدوختند. طاهره ایرانمنش که اهل محلهشهر بود. یک بعدازظهرِ تابستانی بود که به دیدارش رفته بودم و وقتی پتههایش را دیدم و دستهای هنرورزش، به هراس این افتاده بودم که اگر طاهره خانم، سوزن و نخ و شال را زمین بگذارد و دست از دوختن پته بکشد، تجربه و هنر اصیل پتهدوزی او چه میشود؟ به دستهایم که نگاه میکنم یاد آن روزی میافتم که به من خبر دادند طاهره تصادف کرد و مُرد و من ساعتی بعد برای صفحه آخر هفتهنامه نوشتم که تمام شد؛ دستهای طاهره خاک شد.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد مجسمۀ شیر مفرغی موزۀ باستانشناسی باغهرندی میافتم و ابهتش، و یادم میآید که چقدر از خارقالعاده بودنش نوشتهام و چقدر همیشه دوست داشتم بهش دست بزنم.
به دستهایم که نگاه میکنم عرشیا را هم به یاد میآورم که حالا برای خودش مردی شده. آن روز که توی معبر خاکی محلۀ حاشیه شهر دیدمش، پسربچهای بود آفتابخورده، معصومانه نگاهم میکرد و برایم میگفت که چقدر دلش برای غصههای مادرش میسوزد. به یاد آن لحظه میافتم که گزارشم را با همین دلسوزیهای عرشیا برای مادرش مینوشتم و قلبم از غم این مردمان سخت میسوخت. یاد روزی دیگر هم در من زنده است که خبرم کردند عرشیا به مدرسه برگشته و صاحب خانه هم شدهاند.
به دستهایم که نگاه میکنم، به جهان دیگری میرسم. با دیدن دستهایم، یاد هنرمندی میافتم که در روستای استخروئیه با شن و سنگ و چوب، مجسمههای بدوی میساخت و تمام خانۀ خود و همسایه و کل روستا را با مجسمههایش پر کرده بود.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد ساروجپارس هم میافتم که چقدر دلم میخواست قد نکشد و کشید. یاد آن روز میافتم که یک مقام ارشد در سازمان میراثفرهنگی که به کرمان آمده بود، به ما گفت که ساروجپارس باید کوتاه بشود و از شوق نوشتن این گزارش، تا دیروقت شب بیدار ماندم. نشد.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد ۲ کودک فالفروشی در خاطرم بیدار میشود که تیز و فرز، از دست ماموران شهرداری فرار میکردند و وقتی یکیشان گیر افتاد، با چه قوّت و قدرتی، دست مامور را گاز گرفت که خون بیرون زد. به دستهایم که نگاه میکنم یاد آن صحنه روی پل دور میدان آزادی میافتم. بعد از آن روز بود که دیگر دستهایم میلی به نوشتن از کودکان کار پیدا نکرد.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد طوفانهای شن ریگان میافتم و مرثیهنامهای که برایش نوشتم و تا ماهها چشمانتظار ماندم تا کسی برای ریگان کاری بکند. و نکردند.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد آمارهای روزانۀ مرگ و میر کرونا هم میافتم. گاهی روزها، آنقدر شمار مِردهها زیاد بود که اشک میریختم و گزارشم را مینوشتم و دستانم را به یاد میآورم که تمام زورشان را میزدند که بنویسند.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد محمد دانشور میافتم، آن روزی که از صبح تا ظهر میهمان خانهاش بودم. یاد محمدعلی آزادیخواه میافتم آن روز که از صبح تا شب میهمان خانهاش در سیرجان بودم و چقدر از چیزهای شنیدنی برایم حرف زد.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد دستهای بابا آزادیخواه میافتم وقتی دم غروب، کنار خیابان ایستاده بودیم و برای نگه داشتن اتوبوس کرمان تکانشان میداد تا مرا که دخترش شده بودم به خانه بفرستد.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد اوستا علی آهنگر میافتم آن روز که پای کورۀ آهنگریاش در بازار میدان قلعه ایستاده بود و از سختی کارش میگفت و از اینکه هیچ حمایتی نمیبیند و از آرزویش برای مشهد رفتن. با همین دستها بود که توی تاکسی گزارشش را نوشتم و به صفحهبندی همان روز رساندم. چقدر خوشحال بودم که اوستا علی آهنگر عکس یک آن شماره شده بود. وقتی درگذشت و خبرش به من رسید، با همین دستها روی دیوار کنار تختم نوشتم: وای. اوستا علی آهنگر رفت.
به دستهایم که نگاه میکنم یاد چترهای نارونهای بلوار جمهوری هم میافتم که چقدر بهخاطرشان نوشتم و با این و آن جنگیدم. نارونهایی که خیلی وقت است که دیگر هیچکدامشان نیستند و نشاطی هم در بلوار جمهوری نیست.
چقدر دستهایم پرخاطره شدهاند. هرچه بگویم هنوز چیزی هست که بر گفتههای پیشین بیافزایم.
با دستهایم جهان کوچکی برای خودم ساختهام لابهلای روزنامهها، توی اینترنت، لابهلای انبوه حرفها و هر تکه از سوژههایم ردّی از خودش بر جان دستهایم گذاشته و قوای تازهای به آنها بخشیده؛ شاید برای همین است که خیلی وقت است وقتی که نمینویسم، دستهایم درد میکند.
این جهان کوچک را خبرنگاری به من داده؛ حرفهای که وقتی به گذشتههای دورتر برمیگردم، هرچه که میگردم کمترین جایی برایش در رویاها و آرزوها و خواستههایم نمییابم. برایم اتفاق افتاد. ناگهانی. همچون لحظهای از آسمان در بهار که تگرگ و رعد و برق دارد. بر من هجوم آورد و تمام زندگیام را در برگرفت و سالهاست که او بهجای من نفس میکشد، میبیند، مینویسد و من در او زندگی میکنم؛ با جهان کوچکی که او برایم ساخته است.
شبی خواب دیدم که کنار دریا به تماشا بودم، موج بلندی آمد و از همه چیزهایی که همراهم بود، فقط دستهایم را با خود برد. تعبیر این خواب چه بود؟ دستهایی که با آب رفت. یک روزی دربارهاش مینویسم. شاید!
نظر خود را بنویسید