رحیم بنیاسد آزاد
نمیدانم چه کلمه، واژه یا جملهای برای روزهاییکه میگذرانیم بنویسم که حق مطلب را ادا کنم؟ حس میکنم هرچه بگویم چیزی میماند و حسی گم میشود. کلمهها حرمت دارند و با همهی گستردگی معنایی که بعضی دارند در برابر بیان این روزها کم میآورند. اما باید نوشت حتی اگر نتوانی همه را با جملههایت بیان کنی، باید بماند این ابهام و سردرگمی... بارها اینها را مرور کردم و با خودم کلنجار رفتم تا بنویسم، اما هر بار خودم را با درونم رها کردم و با افکارم تنها شدم تا شاید هضم کنم آنچه را میدیدم و میشنیدم و با همهی آنها غریبه بودم...
اما رسیدن روز خبرنگار من را برد به سالیان گذشته و شوق نوشتن را در من زنده کرد که « تو خبرنگاری...»؛ یادم است آن سالها که تازه وارد این عرصه شده بودم چقدر ذوق داشتم برای رسیدن این روز؛ انگار برایم هویت میآورد، انگار من را به خودم و همه ثابت میکرد، حتی اگر اتفاقی هم در آن روز نمیافتاد، اما من که عاشق خبرنگاری بودم را به ادامه دادن هول میداد و امید را برایم زنده میکرد. با اینکه تا یادم میآید از کاستی و نداشتن و نادیده انگاشتن گفتم و نوشتم، اما همانها هم دل خوشی بود. نوشتن از کمبودها عادتم شده بود و من را جلو میبرد... اما الان که اتفاقات چند ماه اخیر را دیدم میگویم چه مسیری را طی کردیم و از کجا به کجا رسیدیم و چه چیزهای سادهای از ما گرفته شد.
مسایلی که به دنبال حلشان بودم و بارها از آنها نوشتم دیگر وجود ندارند، نه اینکه حل شده باشند، دیگر وجود ندارند که مساله باشند؛ بخواهم بشمارم مثنوی هفتاد من است. رسانههایی که به گسترش آنها امید بسته بودم از همان که بودند هم افتادند وگاه نابود یا نفسهای آنها به شماره افتاد. بسیاری، فضای مجازی و رشدآن و به تبع آن هوش مصنوعی را عاملش میدانند، اما من میگویم ما قافیه را قبل از همهی اینها باختیم و اینها بهانه است...
در این نوشته قصد پرداختن به علت این اتفاق را ندارم که گفتنیهای زیادی دارم. اینجا خواستم بگویم مایی که این روزها اخبار و رسانههای فیک و دروغین احاطهمان کردند و هرچه میخواهند به خوردمان میدهند چه داشتیم؛ ما با همهی کمبودها، چیزهای گرانبهایی داشتیم، ما روزنامه و مجله داشتیم، میخواندیم و خواندن آیینمان بود، روز و جشن خبرنگار داشتیم، تحریریه داشتیم، ما برای هرکلمه و جملهمان میجنگیدیم، درست و غلطش خواب را از چشممان میبرد. چه بر ما گذشته و به کجا میرویم؟ برای من دیدن این روزها ترسناک است، از هجوم جملات و کلمات که هر روزه خواسته و ناخواسته میشنوم و میبینم و به خوردمان میدهند میترسم. بلند فریاد میزنم میترسم؛ میترسم که دایم بشنوم فلانی گفت و فلانی گفت و بهمانی چنان کرده و چنان نکرده و در آخر هم تایید و تکذیب؛ میترسم از این سرعت «به ظاهر رسانهها» و سلطهی آنها؛ آینده به کجا میخواهد برود؟ برایم ترسناک است...
اینها را نمیدانستم با چه کلماتی بگویم، نمیدانستم با چه جمله و کلمهای بگویم؟ خستهام از اینکه ندانم آنچه میبینم و میخوانم واقعی است یا نه؟ کلماتیکه میخواندم، من را به ژرفای بودن میبردند و من با این بازی تازهی کلمات غریبهام. غریبه میمانم و همین هم من را از هیاهوی این روزها دور کرد... ولی چه کنم، خبرنگارم!
نظر خود را بنویسید