محمد لطیفکار
منصور علیمرادی نویسندهی بزرگی است که اگر بخواهم ویژگی مهم او را در یک جمله توصیف کنم، میگویم همهی وجودش، سرزمین و قومی است که او در آن پرورش یافته. حالا هم که هزاران کیلومتر از سرزمین آبا و اجدادی دور است، باز هم قلب او در اینجا میتپد. کتاب «بوم و اندوه بومی» که به تازگی از او منتشر شده یکی از آن نشانههاست؛ رمانی بر اساس زندگی بانوی هنرمند، حبیبه برومند نقاش خودآموختهی کرمانی است. یک زندگینامه واقعی است، که به سیاق یک رمان، مشحون از تخیل و تکنیک نویسندگی است.
«بوم و اندوه بومی» را اخیرا نشر خزه منتشر کرده، و رمانی است،که علیمرادی با زبانی نرم و شاعرانه آن را پس از انجام پژوهش، نوشته و نشان میدهد که چگونه این نقاش خودآموخته، به دستاوردها و آفریدههای ارزشمندی نائل آمده است.
ماجرای نوشتن این رمان به چند سال پیش بر میگردد. علیمرادی در مقدمهی کتاب مینویسد: «دوازده سال پیش به اتفاق دو دوست نازنین برای دیدن آثار نقاشی خانم حبیبه برومند به منزلشان رفتم.» نوشتن در بارهی او از همان ابتدا برایش چالشبرانگیز بوده است: «نوشتن یک اثر داستانی در مورد زندگی یک آدم شناخته شده و واقعی در شهری واقعی و در مناسبات با آدمهای واقعی، کاری است پیچیده و صعب؛ چرا که داستان بر تخیل و تکنیک و بداعت استوار است و در ژانر داستان ـ زندگینامه، نمیتوان از حد و حدود حقیقت و واقعیت ذرهای پا فراتر گذاشت تا خواننده بتواند به درکی درست از ماهیت زندگی شخصیت اصلی برسد.»
تصمیم نهایی او این میشود که بر واقعیت زندگی این نقاش، جامهای از واقعیت بدوزد، تا مخاطب روایت این زندگی، بر مدار واقعیت تلقی کند؛ آنچنانکه تاکید دارد: «این اثر به تمامی بر مبنای مستنداتی» است که او «در ضمن آشنایی با خانواده بدایت (نام خانوادگی همسر حبیبه برومند) و خواندن نزدیک به هزار صفحه یادداشت از خانم استاد حبیبه برومند به دست آمده است.»
به این ترتیب، او در کتاب «بوم و اندوه بومی» از زوایای مختلف، با نثری زیبا و شعرگونه زندگی هنری، خانوادگی،کودکی و نوجوانیاش را میکاود. بهطوریکه هر فصل کتاب، انگار دیداری تازه با «برومند» است و لایهای از زیست هنری و اجتماعی او را که تا کنون از چشم بسیاری پنهان بوده است، را آشکار میکند.
در شروع داستان، با یک تصویر بسیار موجز از زندگی این هنرمند، تابلوها و کارگاهش مواجهایم؛ یک شروع پر از لطافت، که خواننده را برانگیزاند تا با کنجکاوی این روایت را دنبال بکند: «نیمی از خورشید گداختهی کویری پشت کوههای صاحبالزمان گیر کرده است. سایهی کوه قلعه دختر در شرق شهر، تا پشت دیوار بلند یک برج نیمهویران پهن شده. برجی بازمانده از بارویی بلند در روزگار سلاجقه.
سرشاخههای کاجی خشک از میان چند بام گنبدی در فضای نیمهتمام تابلو به جانبی خم شدهاند که وزش بادی ناپیدا را القا میکنند.
رنگها را در گوشهی میز ترکیب میکند. به نظرش هنوز گیرایی گرم خورشید مدور کرمان، آنطور که لازم بوده، در نیامده. رنگ طلایی شعاعهای آفتاب به دلش نمینشیند. انوار طلایی سردند. اتاق کار در تسخیر بوی رنگ است و صدای کتری از آشپزخانه میآید. کرمان را باید طوری بر بوم بسازد که انگار بخواهد جوانی از دست رفتهی خودش را برگرداند. کرمان یعنی همهی ۶۳ سال زندگی در میان همین کوچهپسکوچههای گلی تابلوی پیش رو...» ص۶.
با این شروع پر احساس ما با شخصی آشنا میشویم که هنرمند است، و به رنگها و نورهای اطرافش بسیار حساس است، بوی رنگ در زندگی او جریان دارد و در همینحال، صدای زوزهی کتری را هم از آشپزخانهاش میشنویم... «بر میخیزد. از پنجره به بلوار روبرو نگاه میکند. «علی» دیر کرده، صدای «دومان» از اتاق «زویا» میآید. میرود آشپزخانه، قوری چای را میگذارد سر کتری، نگاهی به دیوارهای هال میاندازد که مزین به تابلوهای متنوع با قابهای مختلف و اندازههای متفاوتند. جهانی از رنگ و رنج و رخ...» ص۶.
هنر و مهارت علیمرادی این است که به ریز به ریز جنبههای زندگی برومند سرک میکشد، تا به کشفی تازه در مورد او نائل شود. او همهی این خرده روایتها و نظرگاههایش را در ۱۴۶ صفحه با همهی جزییاتی که پرداخته، مثل یک تابلوی نقاشی جلوی روی مخاطب علاقهمند و کنجکاو قرار میدهد.
از همان شروع داستان پیداست که با یک روایت خطی و ساده مواجه نیستیم. وجه غالب و توجهبرانگیز زندگی برومند، اگرچه با نقاشیها و مجسمههای اوست، اما اینها تنها جاذبههای او نیستند. صبوری او در زندگی و رنجهایی که میبرد، نیز جدا از آن ویژگیها نیست. سختکوشی و امیدوار بودن هم از جمله تواناییهای اوست، که ذهن و عاطفهی او از همان کودکی به طرز عجیبی او را مقابل و کنجکاو محیط طبیعی و اجتماعیاش قرار میدهد...«صبحها معمولا دیر به مدرسه میرسید... جذبهی بازار به سادگی او را رها نمیکرد، نورهای استوانهای شکل که از سوراخ گنبدها میتابید به فضاهای نیمهتاریک جان میداد. بازار ساحت بازی نور و رنگ و عطر بود، استوانههای نور مثل سربازانی در یک خط تا انتهای آن دالان عظیم ردیف شده بودند. غبار کمرنگی در استوانههای سفید نور میرقصید.. هر روز چیزی تازه کشف میکرد که در طول مسیر سرش را گرم کند. یک روز دکان سنگکی و روز دیگر مغازه عطاری، حرکات حساب شدهی نانوا و شاگردش که مدام در جنبش بودند... آن وقت به دو به مدرسه میرفت و میدانست که با ترکههای خیسخورده در حوض لجنبستهی حیاط از او پذیرایی میکنند... هر وقت از مسیر بازار میگذشت، صدای یاهو گفتنهای دستهجمعی مردان از مغازهی نمدمالی میآمد. دکانی بود تاریک و نمناک که بوی کپک میداد و به سختی میشد هیکل لاغر مردان را در کنار گونیهای بزرگ پشم تماشا کرد... چه میخواهی بچه؟ میخواهم ببینم. مگر تو درس و مدرسه نداری؟ دارم. پس اینجا چه میکنی؟ میخواهم ببینم. تو دختر که هستی؟ دختر برومند...» ص ۳۲.
داستان حبیبه برومند، همچنین به علاقهی او به ورزش و نقاشی و شیطنتهای کودکیاش ختم نمیشود، هر چند هر کدام از این دنیاها حال و حکایت هم دارند. این رمان به «علی» یا مهندس بدایت، همسر او هم میپردازد، به دومان پسر بزرگ خانواده که دچار معلولیت ذهنی است هم میپردازد، و این بانوی هنرمند، علاوه برمادری، برایش معلم و مربی دلسوز و آگاهی هم میشود تا او را آموزشپذیر کند و موفق هم میشود. این رمان از «پویان» فرزند دوم خانواده هم میگوید که فوقلیسانس خود را با معدل نزدیک به بیست میگیرد و در کنار تحصیل، دو ساز ارگ و گیتار هم مینوازد، طراحی میکند، شعر مینویسد، و بعد سراغ روانشناسی و ریاضی هم میرود و دکترایش را تا علوم کامپیوتر ادامه میدهد.
به «زویا» فرزند سوم و تحمل مرگ خودخواستهاش هم توجه دارد. «دومان سه سال و نیم داشت و پویان دوساله بود که زویا متولد شد...زویا هم مثل پویان خلاق بود. به محض اینکه توانسته بود مداد به دست بگیرد، شروع کرده بود به نقاشی...دوازده سال بیشتر نداشت که برای تصویرگری پنج کتاب کودک به او درخواست کار دادند...»، و دهها استعداد دیگر... اما او خیلی زود رفت. برای این بانوی نقاش، «مرگ زویا مرگ نبود، طوفان ویرانگری بود که به یکباره درخت امیدش را از ریشه برکند...» برای شناخت این هنرمند و آثارش باید همهی اینها را دانست و بررسی کرد.
مرور این ویژگیها و اتفاقات زندگی اوست که میتواند گوشهای از نهاد نا آرام او و رموز پنهان در آثارش را به ما نشان دهد. حالا از آن اتفاق سالهاگذشته است و بانو برومند همهی این رنجها را تاب آورده است...
بندهای پایانی کتاب هم مثل شروع آن زیبا و تامل برانگیز است: «مدتی است که در خلسهی تمام نقاشی میکند. بدون احساس خستگی چهار پنج ساعت بیوقفه کار میکند. وقتی صبح میشود و با صدای اذان به حالت عادی برمیگردد، از دیدن تابلو شوکه میشود. باور نمیکند دنیایی که بر بوم با آن همه ظرافت آفریده شده، کار خود او باشد. فکر میکند او فقط رنگها را بر بوم پاشیده و دستی از ناکجاآباد، از جهان نامریی آن نقشها را شکل داده است...»
رمان «بوم و اندوه بومی»، تنها یک رمان یا زندگینامه نیست؛ به گمان من، اتفاق خوبی است، که ایکاش به وفور رخ بدهد. برای شناخت هنرمندان و آثار آنها این نوع کوشش بسیار با اهمیت است، زیرا در این مجال زندگی آنها بررسی میشود، به جامعهی مخاطب معرفی میشوند، و مخاطب امکان بهتری برای درک آثارش را هم پیدا میکند.
نظر خود را بنویسید